“

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی
من گوش کنید قصه ی بی سر و سامانی من گوش
کنیدگفتگوی من و حیرانی من گوش کنیدشرح این آتش
جانسور نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم این راز نهفتن تا
کی؟روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم عقل و دین
باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله
مویی بودیم کس درآن سلسله غیر از من و دل بند نبود
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود، ولی
هیچ خریدار نداشت اول آنکس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب
خوبی و رعنایی او داد رسوایی من،شهرت زیبایی اوبس
که دادم همه جا شرح دلارایی اوشهر پر گشت ز غوغای
تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی
سر برگ من بی سر و سامان دارد
برگرفته از اشعار وحشی بافقی
آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر میکنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی شماست اعتقاد شما به عشق را محکم میکند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است.

1. رومئو و ژولیت
یک داستان عجیب و آموزنده
محدّث بزرگوار سید جزایرى در زهرالربیع از ابن خلکان و حاج میرزا هاشم خراسانى در منتخب التواریخ از اثنى عشریه حکایت مى کنند که:
روزى مردى با زن خود مشغول غذا خوردن بود و غذا مرغ بریان بود، سائلى بر درب خانه اظهار حاجت کرد، آن مرد او را محروم کرد و چیزى نداد، بعد از مدّتى روزگار بر او برگشت و ثروت و دارایى اش از بین رفت و زن را نیز طلاق داد. زن با مرد دیگرى ازدواج نمود. از اتفاقات عجیب آن که، روزى آن زن با شوهر دوّم مشغول غذا خوردن و از جمله مرغ بریان بود که فقیرى بر درب خانه خوراک خواست. مرد گفت: مقدارى غذا و مرغ براى او ببر. وقتى زن غذا را به دست فقیر مى داد، دید گویا او را دیده است، دقّت کرد، سبحان الله، چه مى بینم! همان شوهر اوّلش بود که به این روز افتاده بود. گریه اش گرفت و برگشت. شوهر سبب گریه را پرسید پاسخ داد: شوهر اوّل من بود، یک روز با او غذا مى خوردم گدایى آمد و او آن گدا را محروم کرد. مرد گفت: خدا گواه است آن سائل من بودم و چون تلخى ناامیدى را دیده ام نمى خواهم کسى از در خانه ام محروم برود.1
