مینای پنج شنبه
باز هم پنج شنبه است.مدتی است که دوستش دارم. پنج شنبه ها را می گویم.صبح زود بیدار می شوم و تا خورشید در نیامده بوی حلوایم می پیچد توی محل. گل حلوا را برمی دارم و توی کاسه ای کوچک قایم می کنم و بعد از زیرزمین می آیم بیرون. روزهای اول کسی رغبت نمی کرد به حلواهایم دست بزند.مواظب بودند.پدر با همان خنده های جدی اش به بچه های توی کوچه گفته بود مواظب باشند جک و جانوری توی آن نباشد که مرضی بیفتد به جانشان ولی حالا دلش می خواهد یک بار هم که شده گل حلوایم را بخورد.
به مادر گفته ام گل حلوا را برای که می خواهم. مادرم مثل همیشه زل می زند وسط چشم هام وبا گوشه ی پیراهنش صورتم را پاک می کندوبعد دستی می کشد روی موهام ومثل همیشه می گوید که زیاد نروم توی کوچه.
برای دانلود کلیک کنید

برچسب ها:
شنبه,
مینای,
پنج
نوشته: admin
تاریخ: 30 دسامبر 2011