دستبند استقلال / پرسپولیس
تی شرت ماه
تولد شما
گوشواره ماه تولد شما
کیف موبایل
ضد آنتن
پوشش محافظ لپ تاپ
انسانهای
عجیب وغریب
گردنبند
متولد فروردین ماه
احضار ارواح
در شش دقيقه
تل موی
جادویی
خودكار
جادويي
بزرگترین
راز جذابیت
کارت پستال
سخنگو
آموزش تكنيكهاي تست زني كنكور
افکار دیگران
را بخوانید!!
راه های کسب
درآمد
آموزش
زبان نصرت
گردنبند
متولد اسفند ماه
مترجم زبان
کودک
داستان زيبا (12)
| داستان های زيبا |
پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. سنگ پشت ، ناراضي و نگران بود. پرنده اي در آسمان پر زد ، سبك . سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت : اين عدل نيست ، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي.
من هيچ گاه نمي رسم ، هيچ گاه. و در لاك سنگي خود خزيد ، به نيت نا اميدي.
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و (خدا) گفت: نگاه كن ؤ ابتدا وانتها ندارد. هيچ كس نمي رسد. چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي روي ، رسيده اي. و باور كن آنچه بر دوش توست ، تنها لاكي سنگي نيست ، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي. پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت . ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن ، حتي اگر اندكي ....
- مطلب مرتبط :


